تولد 28 سالگیم ....ک وآخرین پست زندگی زیباست ...؟
نميدونم چند وقت بود كه اونجا بوديم. همهمون دور تا دور اتاق نشسته و منتظر بوديم كه پنجره كوچيك آهني باز بشه و اسممون رو صدا كنن. هر روز يه فرشته اون روزن نجات رو باز ميكرد و اسم كساني رو كه قرار بود برن، با صداي بلند ميخوند. اون موقع بود كه همهمه و شلوغي شروع مي شد و رفتنيها از بقيه حلال بودي ميطلبيدن و مي رفتن. و باز هم ما ميمونديم چشم انتظار يه روز ديگه و يه اميد ديگه. تا يه روز كه فرشته داشت اسمها رو ميخوند، نام آشنايي رو شنيدم. آره. اسم خودم بود. خوشحال شدم و تندي از جام بلند شدم و از همه هماتاقيهام خداحافظي كردم و بيرون اومدم. عده زيادي نبوديم، همهمون رو به خط كردن و راه افتاديم بريم كه دوباره صدايي، اسمم رو صدا كرد. من رو از بقيه جدا كردن و به اتاق كوچكتري بردن. اتاقي كه در و ديوارش به رنگ سياه و نارنجي بود. نارنجي خيلي پر رنگ كه به قرمز بزنه. من رو اونجا گذاشتن و رفتن. من تنها مونده بودم. نميدونم چقدر گذشت تا اينكه در، با صدايي لرزون باز شد و خدا وارد اتاق شد. يه كم به من نگاه كرد و بدون گفتن حرفي روي يه صندلي نشست و من هم روبروش واستادم. خدا گفت: قراره كه بري، اما ميدوني كجا ؟ گفتم آره، قراره برم تو دنياي آدمها. گفت: ميدوني اونجا چه جوريه؟ گفتم: نه. گفت: من رو دوست داري؟ گفتم: خيلي. گفت: من هم تو رو دوست دارم، يعني همه چيزهايي رو كه آفريدم دوست دارم. اون وقت دستش رو دراز كرد و روي قلبم گذاشت. گرمم شد. اما گرماش لذتبخش نبود. ناراحت شدم. داشتم ميسوختم. خدا، دستش رو رو قلبم فشار ميداد و لبخند ميزد و من زجر ميكشيدم. پوست بدنم به رنگ در و ديوار اون اتاق شده بود و خدا همچنان به كارش ادامه ميداد. ديگه نتونستم تحمل كنم. دستم رو دراز كردم تا دست خدا رو از رو قلبم بردارم. همين كه دستش رو گرفتم، درد و ناراحتيم از بين رفت و به جاش حس خوبي جايگزين شد. خدا لبخندي زد و گفت: دردناك بود؟ گفتم آره، چرا اين كار رو كردي؟ مگه دوستم نداري؟ گفت: چرا، اما قراره بري تو دنياي آدمها. قراره اونجا تنهايي بكشي. قراره يه عالمه از اين دردها رو تحمل كني. قراره بري تو دنياي آدمها و داغ ببيني. اين همه مدت تنها توي اين اتاق نگهت داشتم تا عادت كني به بيكسي، خواستم بدوني داغ ديدن چه طعمي داره و تو همچين مواقعي، بايد چيكار كني تا درد و ناراحتيت از بين بره. اونوقت دستش رو رو سرم كشيد و گفت: برو، مواظب خودت باش، من رو هم فراموش نكن … و من از يه دهليز بزرگ گذشتم و پا به دنياي آدمها گذاشتم. درست ۲۸ سال قبل تو همچين روزي …

امروز روز تولدمه و هوای اینجا مثل همون حالی هست که من دارم شما روز تولدتون رو زدوست دارید...من که خیلی دوست
داشتم .
امروز آخرین پست زندگی زیباست !رو نوشتم چون نمی دونم زندگی زیباست ؟
بدون امتحان واقعا چه جور دنیایی است ؟
هر وقت که اتفاقی می افتد ـیک اتفاق تلخ وناجور -هر وقت که حسابی توی لک می روم واز ته دل آه می کشم
یا از کوره در می روم وداد وبیداد راه می اندازم .یکی به من میگوید ((کم نیاور .جلوی خدا آبرو ریزی نکن .اینها همه
اش امتحان است.))
خدایا اصلا نمی فهمم توچرا باید این قدر سر به سر ما آدمها بگذاری .چرا نمی گذاری آدمها زندگیشان را
بکنند؟اصلا این همه امتحان به چه دردی می خورد؟
فکرش را که میکنم می بینم زندگی بدون امتحان چه زندگی قشنگ وبی دلهره ای می شد اما تو دلت نمی
خواهد زندگی قشنگ وبی دلهره باشد.
از همه بدتر اینکه من اصلا نمیدانم چه چیزهایی جزءسئوالات امتحانی هست وچه چیزهایی نیست .نمیدانم
وقت امتحانهایت چقدر است ؟اصلا منابع سئوالات امتحانی تو کجاست ؟تو از چی امتحان میگیری ؟
وای که چقدر زندگی کردن کار سختی است .آن هم با این همه امتحان .
اماخدایا!کاشکی می شد تغییری در رفتارت بدهی .باور کن اگر امتحان را حذف کنی .آدمهایت را خیلی خوشحال
کرده ای .
تو میدانی خدا از روی چه منابعی سئوال طرح میکند؟
تازه ترین امتحانی که خدا از تو گرفت چه بود ؟

....
امروز
جانم بیدار است
و ناگهان
تو را درکنارخود دیدم
دیروز
به خویشتن نگریستم
به جز درد و رنج درونم
چیزی ندیدم
و ناگهان
همه جا تاریک شد
اما امروز
طبیعت روشن است
و تمام رازهای زندگی را در درونم احساس می کنم
چون تو در کنارم هستی ....

روز مبادا
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ....
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روز های ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...
هرروز بی تو
روز مباداست!
"قیصر امین پور"

که ابلهی آن را گفته باشد
وبه قول <<مکبث>>
سراسرخشم وهیا هو باشد
زندگی
یک اندیشه ی
بلند
طولانی
است ... 
نوروز
شاید همه چیز باشد
از شیرینی گس کودکی
تا تلخی موقت موهای نقره ای
نوروز شاید
رویای مکرری باشد در خواب
خواب زندگی .
نوروز۸۸

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ...

سلام
صدای پای بهار خانوم داره میاد.
سالهاست که میاد ومیره .
حالا برای اومدنش چیکار کنیم که وقتی رفت حسرتش رو نخوریم .
بیایم یه دل تکونی کنیم
اصلا هم خسته نمی شیم اصلا هم کمک نمی خوایم فقط باید خودمون بخوایم .
همش یه قدم برداریم همه چیز درست میشه .
یه دستمال لطیف ومهربون رو برداریم غبارکینه هارو از شیشه دلمون پاک کنیم .
بریم یه سبد بخریم پر از میوه صداقت تا به همه هدیه کنیم .
یه کفش راحت بخریم تا بتونیم توی خونه دل هر کی که دوست نداشتیم
وهرکی که دوستمون نداشت بریم .
یه قطره اشک که تمام بغض وخشم رو از جلوی چشمامون بشوره وببره .
اگه باز هم چیزی یادم رفته تو نظرات یاد آوری کنید .
من یه لبخند به همتون عیدی می دم
نگید خسیسما .
تو رو خدا لحظه تحویل سال ما رو از دعا کردن فراموش نکنید .![]()
پیشاپیش عیدتون مبارک .![]()
.jpg)
من با زخم زبونات.....
خدایا من خودم از اعتیاد یکی از عزیزترینهام دارم می سوزم تو شاد ترین لحظه هام چهره اش رو رو به روم دارم دلم داره براش ذره ذره میر ه . خدا این چه مصیبتی بود که دامنش رو گرفت ودامن خیلی های دیگه ؟ای خدا اینها چی شد که یهو اینجوری شدند؟ خدای من ...
این هفته دستم سوخت و چون خونه تکونی داشتم وخونه رو بهم ریخته بودم به اجبار یکی رو آوردم برای کمک یه خانم ۳۷ ساله از کمک های یکی از دوستام بود از وقتی من و دید شروع کرد بدون اینکه من چیزی بپرسم از زبون خودش :
من اسمم زینب دارم مصیبت زینب هم می کشم.
۱۳ سالم بود ازدواج کردم سه تا دختر دارم عاطفه ـ آزاده ـ فاطمه زهرا .
شوهرم معتاد بود هرچی بهش میگفتم علی دنبال این کارها نباش هرچی خواهش التماس گوشش بدهکار نبود که نبود . خونوادش هم گوششون به حرفای من نبود وهرچی باهاشون درد دل میکردم فقط میشنیدند ومی گفتند صبر داشته باش خوب می شه .تو یه اطاق نمور وکوچیک که هیچ دیواری و دری از بیرون نداشت زندگی میکردم .
یه روز شوهرم تصادف کرد ومتاسفانه جفت پاهاش خیلی داغون شدند واوضاع از این بد تر نمی شد برادر شوهر هام وقتی فهمیدند قرار ما ۱۳میلیون دیه بگیریم به من گفتند می خوای بری خونه مادرت برو این دیگه برات شوهر نمی شه .برای اینکه یه چیزی بهشون بماسه هر کاری کردند ولی من زیر بار نرفتم وگفتم من اینهمه سختی رو تحمل کردم به همین آسونی زندگیم رو از دست بدم .به تنهایی از یه مرد که پاهاش داغون بودند مواظبت کردم بدون کمک هیچکس .می بردمش حمام محل همه می گفتند علی چه جوری می خوای جواب زحمتهای زنت رو بدی ؟می گفت درست می کنم.
تا اینکه به پیشنهاد برادر بزرگم اومدیم یه خونه دور از آنها بخریم ولی دوباره برادر هاش مخش رو شستشو دادند از اینکه اگه بری اونجا واز ما دور شی اونا تمام زندگی رو از دستت در میارند وتو رو از خونه میندازند بیرون وما مجبور شدیم همون نزدیک خودشون خونه بسازیم .
وضع اعتیادش خیلی نا جور بود کلی وسایل زندگی درست کرده بودم .کم کم وسایل زندگی رو می برد می فروخت اگه نمی ذاشتم منو زیر مشت ولگد می گرفت منهم برای اینکه خونمون بین خونه مادر شوهر وبرادر شوهرم بود وخجالت میکشیدم که صدای ما رو می شنوند مجبور بودم بذارم ببره آخراش منو مجبور می کرد برم از خونه مادرم برنج بیارم ومی فروخت .
سومین بچه رو که رفتم بدنیا بیارم توی بیمارستان دولتی بلایی به سرم آوردند که بعضی از اعضا بدنم رو خارج کردند وبه مدت یک ماه در بیمارستان بستری بودم به خاطروضع وخیمی که داشتم بچه هم تو بیمارستان کودکان بود زیر دستگاه .من مرده بودم ونمیدونم برای چی برگشتم این دنیا شاید به خاطربچه هام آخرش هم از شوهرم امضا می خواستند که با رضایت مرخصم کنند که اون هم قبول نکرد ونمیدونم کی از من اثر انگشت گرفتند ومرخصم کردند.
هیچی نداشتیم شوهرم کار نمی کرد یه چند وقتی بود تو خونه مردم کار میکردم اونا گاو داشتند و به لطف اونا به بچه شیر گاو می دادم یه روز که فامیل برای تبریک اومدند وکادو آوردند با تعجب به خونه خالیم نگاه می کردند و همشون که بو بردند قضیه چیه بهم گفتند زینب حواست باشه خونت رو نفروشی تو با بدبختی این خونه رو بدست آورد .من با اعتماد به نفس کامل می گفتم نه اصلا امکان نداره.
نگو که به چند وقت نکشید که خونه هم رفت .شدم کار گر مردم با بچه کوچیکم از زمانی که نوزاد بود تا به امروز که ۵سالشه خونه مردم کار می کنم واون هم باهام میاد .پارسال عید شوهرم رو به جرم دزدی گرفتند والان آزاد شده ولی من درخواست طلاق دادم وبچه هارو آوردم پیش خودم وتو ی خونه کوچیک داریم زندگی می کنیم .تا تکلیفم معلوم شه خیلی قانون اذیتم میکنه وبه این راحتی طلاق نمیده.
متاسفانه دخترش هم توی سن ۱۶ سالگی عاشق میشه وازدواج میکنه والان که ۱۸ سالش یه بچه تو شب تا سوعا بدنیا آورده اونهم یه دختر و متاسفانه شوهر دخترش هم رو به اعتیاد آورده وبیکاره .
جمعه روز تولد دختر دومش بود خیلی ذوق داشتند .
میگفت من به امید صاحب کارهای خودم دارم زندگی میکنم اونا خیلی خوبند برای اینکه همسایه ها به رفت و آمدهای من شک نکنند خودشون منو می برند و میارند .
یه چند تا دوست داره بهش میگند چرا به صیغه کسی در نمیای یا دوست پسر نمی گیری که خرجت رو بدهند. تو هم نیازبه هم همدم داری.
به نظر شما کی مسبب بدبختیهای اینچنینی وبدتر از اینهاست چرا به این روز افتادند کی باید جواب بده .
چی میشه عاقبت اینا چطور به راههایی که نباید برند کشیده نشن چطور می خواد شکم بچه ها رو سیر کنه لباسشون رو فراهم کنه اجاره خونه وهزار هزار چیز دیگه ......
تازه میاد اینا رو تامین کنه که از تنها گذاشتن زیاد بچه ها اونها می شن یه مصیبت ومعلوم نیست چی در میاند .


اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدما از شب وروز خدا خط می زنم
اگه دستم برسه به آسمون با ستاره ها قیامت می کنم
نمی ذارم کسی عاشق نباشه ماه رو بین همه قسمت می کنم
وقتی گاهی من ودل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی رو می شه دید
می شه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنیها رو شنید
قصه جدایی ما آدما قصه دوری ماست از خودمون
دوری من وتو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشده مون
لیلی زیر درخت انار
درخت انار عاشق شد گل داد سرخ ِ سرخ .
----------------------------------------------
گلها انار شد داغ داغ .هر اناری هزار تا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود .دانه ها ترکیدند.انار ترک بر داشت .
خون انار روی دست لیلی چکید .
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید .مجنون به لیلی اش رسید .
خدا گفت راز رسیدن فقط همین بود .
کافیست انار دلت ترک بخورد.
(عرفان نظر آهاری )

هدیه ای از حافظ ...
وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه ی وصل که آخر
هم بر سر حال حیرت آورد
یک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خیال حیرت آمد
نه وصل بماند نه واصل
آنجا که خیال حیرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم
آواز سوال حیرت آمد
شد منهزم از کمال عزت
آنرا که جلال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حیرت آمد
چون هميشه باهوش ها دوست دارندتجربه کنند
اما عاقل ها از تجارب ديگران استفاده ميکنند.
ز عشق تا ز صبوری هزار فرسنگ است ![]()
لیلی مرده بود
قصه نبود،راه بود ،خاربود وخون .
لیلی ،قصه راه پر خون را می نوشت .راه بود ولیلی می رفت .مجنون نبود.
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
لیلی تنها بود. لیلی همیشه تنهاست.
قصه نبود،معرکه بود.میدان بود؛بازی چوگان وگوی .
چوگان نبود ؛گوی بود.لیلی ،گوی میدان بود؛بی چوگان .مجنون نبود.
لیلی زخم بر می داشت ،اما شمشیر را نمی دید.شمشیر زن را نیز.
حریفی نبود لیلی تنها می باخت .زیرا که قصه،قصه با ختن بود.
مجنون کلمه بود.نا پیدا وگم.قصه عشق اما همه از مجنون بود.
مجنون نبود.
لیلی قصه اش راتنها می نوشت .
قصه که به آخر رسید .مجنون پیدا شد.لیلی مجنونش را دید .
لیلی گفت :پس قصه ،قصه من وتوست .
پس مجنون تویی !
خدا گفت : قصه نیست.راز است .این راز من وتوست .برملا نمی شود،الا به مرگ .لیلی !تو مرده ای .
لیلی مرده بود.


شهادت سرور آزادگان را تسلیت می گویم.
اگر دین ندارید
لااقل آزاده باشید.![]()

پ.ن.طفلان معصوم را که آرامش از کنارشان رفته رافراموش نکنید کافیه هممون یه دعای کوچیک بکنیم .![]()
تو به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر....
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدر دانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روز مرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور وحرارت
از احساسات سرکش
واز چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند
وضربان قلبت را تند تر می کنند
دوری کنی ....
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت
یا عشقت شاد نیستی آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ...
امروز زندگی را آغاز کن !
امروز مخاطره کن !
امروز کاری بکن !
نگذار که به آرامی بمیری ...
شادی را فراموش نکن!
پابلو نرودا

شب یلدا....

یلدا نام فرشته ایست بالا بلند.
با تنپوشی از شب و دامنی از ستاره
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود.
با اولین شب پاییز و هر شب ردای سیاهش را
قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید
تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند
یلدا هر شب بر بام آسمان و
در حیاط خلوت خدا راه می رفت و
لابه لای خوابهای زمین لالایی اش را زمزمه می کرد
گیسوانش در باد می وزید و
شب به بوی او آغشته می شد
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض ګرفت.
آتش که می دانی همان عشق است.
یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد.
آتش در یلدا بارور شد.
فرشته ها به هم گفتند: یلدا آبستن است.
آبستن خورشید.
و هرشب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد دیگر زنده نخواهد ماند
فرشته ها گفتند : فردا که خورشید دنیا بیاید یلدا خواهد مرد.
یلدا همیشه همین کار را میکند.
می میرد و به دنیا می آورد.یلدا آفرینش را تکرار می کند.
راستی فردا که خورشید را دیدی
به یاد بیاور که او دختر یلداست
و یلدا نام همان فرشته ایست که
روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.......
یلداتون مبارک.
چشم براه
خدا
نه برای خورشید
ونه برای زمین
بلکه برای گلهایی که برایمان می فرستد
چشم براه پاسخ است .

عیدتون پیشاپیش مبارک .
پ.ن اونهایی که سید هستند یه جمله قشنگ ویه دعای خیر به من عیدی می دهند؟من چشم براه هستما!
پروانه ها
|
حق با تو بود حسین پناهی |
ما همسایه خدا بودیم
شاید مرا دیگر نشناسی شاید مرا به یاد نیاوری .
اما من تو را خوب می شناسم .
ما همسایه شما بودیم وشما همسایه ما وهمه مان همسایه خدا.
یادم میاید گاهی وقتها می رفتی وزیر بال فرشته ها قایم میشدی .
ومن همه آسمان را دنبالت می گشتم
تو می خندیدی ومن پشت خنده ها پیدایت می کردم.
خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی .
توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود .
نور از لای انگشتهای نازکت می چکید.
راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .
یادت می آید ؟
گاهی شیطنت می کردیم ومی رفتیم سراغ شیطان .
تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی واو کفرش در می آمد.
اما زورش به ما نمی رسید .
فقط می گفت :همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم .
توشلوغ بودی آرام وقرار نداشتی .
آسمان را روی سرت می گذاشتی
وشب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی
وصبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی .
اما همیشه خواب زمین را می دیدی .
آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد .
دلت می خواست به دنیا بیایی .
وهمیشه این را به خدا می گفتی .
وآن قدر گفتی وگفتی تا خدا به دنیایت آورد .
من هم همین کار را کردم
بچه های دیگر هم
ما به دنیا آمدیم وهمه چیز تمام شد .
تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا
ما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا .
ما گم شدیم وخدا را گم کردیم ...
دوست من همبازی بهشتی ام !
نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ شده .
هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند :
از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا .
بلند شو از دلت شروع کن .
شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.










